ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

128

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) هر يك از ايشان دو هزار درم مقررى تعيين كرد . گويد وهب بن جرير بن حازم ، از شعبه ، از عاصم ، از غنيم بن قيس ما را خبر داد كه مىگفته است * كلماتى را كه پدرم در مرثيه حضرت ختمى مرتبت گفته است حفظ هستم كه چنين بوده است : « واى بر من از رحلت محمد ( ص ) به هنگام زنده بودنش در آسايش نشسته بودم و شب را تا بامداد در كمال زينهارى مىخوابيدم » . « 1 » گويد : غنيم محدثى مورد اعتماد و كم حديث بوده است . سنان بن سلمة بن محبق هذلى از عمر روايت كرده است . گويد حجاج بن نصير ، از قرة بن خالد ، از هارون بن رئاب اسيدى ما را خبر داد كه مىگفته است * سنان بن سلمة بن هنگامى كه امير بحرين بود براى ما گفت كه چند پسر بچه بوديم كه در مدينه زير نخل‌ها سرگرم جمع كردن غوره‌هاى خرمايى كه به خلال معروف است بوديم . عمر بن خطاب به سوى ما آمد ، پسر بچه‌هاى ديگر پراكنده شدند ولى من بر جاى ماندم . همين كه عمر نزديك من آمد گفتم : اى أمير المؤمنين ! اين غوره‌ها را باد ريخته است . گفت : نشان بده ببينم كه بر من پوشيده نيست . در دامن من نگاه كرد گفت : راست مىگويى . گفتم : اى أمير المؤمنين اگر به روى به خدا سوگند كه همين بچه‌ها كه ديدى بر من هجوم مىآورند و اينها را به زور از من مىگيرند . عمر همراه من آمد و مرا به جاى امنى رساند . گويد فضل بن دكين ، از گفتهء ابو ربيع سمان - روغن فروش - از هارون بن رئاب ، از گفتهء خود سنان بن سلمه هذلى ما را خبر داد كه مىگفته است * در مدينه همراه كودكان ديگر براى چيدن و جمع كردن غوره‌هاى خرما رفتيم . ناگاه عمر بن خطاب در حالى كه تازيانه در دست داشت آمد . كودكان همين كه او را ديدند در نخلستان پراكنده شدند . من ماندم و غوره‌هايى كه جمع كرده بودم كه در دامن من بود . به عمر گفتم : اى أمير المؤمنين

--> ( 1 ) الالى الويل على محمد قد كنت فى حياته بمقعد انام ليلى آمنا الى الغد